تبليغاتX
سرزمین عجایب
 
سرزمین عجایب
 
 
دلم آغشته اندوه این تنهای تلخ است/مرا یارای گفتن نیست تورا گوش شنفتن هست؟
 
وقتی داری توی دنیای علم و صنعت زندگی میکنی... وقتی داری توی عصر تکنولوژی زندگی میکنی ... اگه بخوای از زمونه عقب نمونی باید تو زندگیت از خیلی چیزها فاکتور بگیری و خیلی چیز ها رو در فکرت محو کنی از جمله علاقه و محبت و دوستی. اونوقته که این واژه ها کم کم برات کم رنگ و حتی ممکنه یه روزی هم بی معنا بشه. در عصر حاضر دوست و یار و علم و صنعت در کنار هم جا نمیگیرند و ما چاره ای جز انتخاب یکی از اونها نداریم. بدون شک انتخاب ما مهر تاییدی برای نامگذاری نه تنها خودمون بلکه جامعه مون میشه.... اونها که آداب و رسومات و به قول معروف حرف دل را بر میگزینند عقب مانده و بی اطلاع از پیشرفت های جهانی نام میگیرند و اونهایی  که دل رو زیر پا میگذارند روشن فکران جامعه خوانده میشن. بیچاره کسانی که برای رسوا نشدن ناچارند هم رنگ جماعت شوند!

 

گفت تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!              

گفتم اهلی کردن یعنی چه؟

گفت اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.

پرسیدم علاقه دیگر چیست؟؟؟ .... و او دیگر هیچ نگفت و خاموش باقی ماند! 

 |+| نوشته شده در  Sat 4 Aug 2007ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آلیس  | 

بالا خره دوره ۱۲ سال شاگرد مدرسه ای بودن تموم شد و منم دیپلم گرفتم( خواهش میکنم تشویق لازم نیست )این تموم شدن هم با یه خاطره جالب همراه شد که تو ایران هیچ وقت نمیتونستم تجربه اش کنم. چون تو ایران وقتی مدرسه ات تموم شه برای آدم تره هم خرد نمیکنند. اما اینجا تموم شدن مدرسه یه قدم بزرگ به سمت آینده است. به همین دلیل هم ما رو مجبور کردند که روز جشن فارغ التحصیلی ساعت ۵ صبح بریم مدرسه! از اونجا هم با  این اتوبوس زردا که تو فیلما نشون میدنا ... بردنمون به محل برگزاری جشن که ۴۵ دقیقه از مدرسه فاصله داشت. تو راه هم لباس و کلاه فارغ التحصیلی تنمون بودو  ملت از تو ماشیناشون کلی برامون ابراز احساسات میکردند. چند تا ماشین و پلیس موتور سوار هم اسکورتمون میکردند. آخه نه که اینجا درس خوندن خیلی سخته و تموم کردن مدرسه کار طاقت فرساییه میترسیدن این نابغه های علمی رو یه وقت بدزدند! وقتی اونجا رسیدیم همه به صف وارد سالن شدیم و کلی جمعیت مهمونا برامون جیغ و داد کردن و مادرپدرا از اون بالا آویزون بودن که عکس بگیرند و بعضیاشون گریه میکردن ( البته اشک شوق ها ) خلاصه مانشستیم و یه ذره مدیر و رئیس آموزش و پرورش و چند تا آدم کله گنده دیگه برامون حرف زدن که کسی هم گوش نداد چی میگن. بعدشم یکی یکی صدامون زدند رفتیم دیپلم گرفتیم و با یه پنجاه شصت نفری دست دادیم . بعد مدیرمون ما رو به عنوان فارغ التحصیلان سال ۲۰۰۷ به همه معرفی کرد و بهمون اجازه داد منگوله کلاهمون رو که تا حالا سمت راست بود بندازیم سمت چپ تا به عنوان فارغ التحصیل شناخته بشیم( اینم از معمای منگوله!) بعدم یه عالمه بادکنک از اون بالا ریختن رو سرمون. منم که از بادکنک خیلی میترسم کم مونده بود گریه بیفتم.   ( هیچ دلیل خاصی هم برای وحشت از بادکنک ندارم. خواهشا سوال نکنید)

با وجود اینکه هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای مدرسه تنگ بشه مطمئنم یه روزی حتما دلتنگ اون روزا میشم. دلم برای مشق شب ها و لوحه نویسی ها برای جعبه آبرنگم قرار های خوراکی بردن به مدرسه زنگ تفریح ها تصمیم کبری و کوکب خانم و دهقان فداکار تنگ میشه. آره یه روزی دلتنگ میشم برای دوره راهنمایی که بهترین سالهای زندگیم بود برای جشن تولدها و بزن و برقصایی که تو مدرسه دور از چشم ناظم و مدیر راه مینداختیم و برای بیخوابی هایی که واسه ۲۵/. نمره می کشیدیم. حتی ممکنه دلم واسه دبیرستان خراب نشده ام هم تنگ شه. چقدر برای این فیزیک لعنتی بد بختی کشیدیم. وای پیچوندن کلاس شیمی چه حالی میداد  چه قدر تست زدیم و برای نتیجه هاش و ترازمون گریه کردیم. چه قدر خیابونای انقلاب و پشت دانشگاه تهران رو برای کتاب و جزوه گز کردیم. از همه بدتر چه قدر پول بی زبونو ریختیم تو شکم این قلم چی و آیندگان در به در نشده! آخرشم که من ول کردم و اومدم و اصلا به کنکور نرسیدم. حالا بدبختی های ایران هیچی اینجا چه قدر من گریه کردم و دلتنگی کشیدم . نه من زبون این فرنگی ها رو میفهمیدم نه اونا زبون منو. از حرف ها و رفتاراشون ۶ متر دهن آدم باز میموند. من به عادت ایران دنبال خر زدن و نکته پیدا کردن تو کتابا بودم معلما و بچه ها تو کف خل بازیای من.

همه اش تموم شد دیگه. از همه چیز خداحافظی کردم. قول دادم هیچ وقت فرامو ششون نکنم. یه روزی هم دلم براشون تنگ میشه. ....


 حالا جواب چند تا از کامنتارو بدم:

اونایی که سراغ کامنتاشونو گرفته بودن: هیچ کامنتی حذف نمیشه . فقط اینجوری حال میکنم که خودم تنهایی بخونمشون. برای همین تاییدشون نمیکنم. درضمن اینم هیچ ربطی به روشن فکری و زندگی تو یه کشور آزاد نداره. ( قابل توجه بعضی ها)

اونایی که پرسیده بودند من کی رفتم و کی بر میگردم : من از اولشم ایران نبودم . اصلا این وبلاگ رو برای این راه انداختم که خاطرات و تجربه هام رو توش بنویسم و دوستای مجازی داشته باشم که همه جا همراهم باشند. هر وقتم خواستم بیام خبرتون میکنم بیاین فرودگاه . 

اینم برای یه نفر که خودش میدونه: بی معرفت اونیه که بی خداحافظی میذاره میره. حالا ما شما رو کجا گیر بیاریم جواب کامنتاتون رو بدیم؟


این روزا کارام زیاد شده و نمیتونم زیاد آپ کنم... اگه نمیرسم بیام سراغتون لطفا شما ها با نظراتتون منو خجالت بدین.

تا بعد....

 |+| نوشته شده در  Sat 9 Jun 2007ساعت 3 بعد از ظهر  توسط آلیس  | 
فقط سه روز دیگه مونده به تموم شدن مدرسه ها. یه احساس عجیبی دارم که خودم هم نمیفهمم چه جور احساسیه. دلم برای همکلاسی ها و دوستام تو ایران تنگ شده و دلم میخواست روزای آخر مدرسه با اونا باشم. از طرفی هم یه جورایی از فرهنگ دبیرستانای اینجام خوشم اومده. این همه هیجان و سر و صدا باعث میشه احساس کنم کار خیلی مهمی انجام دادم ! دیروز لباس فارغ التحصیلیم رو پوشیده بودم جلو آینه یه عالمه قربون صدقه خودم رفتم! راستی کسی میدونه که منگوله کلاه فارغ التحصیلی رو طرف راست میندازن یا چپ؟

-یه توضیح برای اونایی که پستای قبلی رو خوندن و گیج شدن: تو سرزمین عجایب جواب قبولی دانشگاه قبل از تموم شدن مدرسه ها میاد. به خاطر همین تو پست قبلی گفتم قبول شدم و اینجا گفتم تازه داره مدرسه ام تموم میشه! بیخود نیست اسمشو گذاشتم سرزمین عجایب!

این روزای آخر سرم خیلی شلوغه ولی به زودی میام از اتفاقات جالب این روزا براتون مینویسم!

 

 |+| نوشته شده در  Sat 19 May 2007ساعت 12 بعد از ظهر  توسط آلیس  | 
 

.....................................................................................................................

تو دنیای عجیب و غریب من امروز روز مادره !

یادم میاد کوچیک که بودم برای روز مادر کلی نقاشی میکشیدم و کارت درست میکردم . بعد نقاشیام رو با یه عالمه ذوق و شوق قایم میکردم و دل تو دلم نبود که وقتش برسه تا اونا رو به مامانم کادو بدم. حالا از اون روزا کلی گذشته. چقدر همه چیز عوض شده. حالا امروز یه گوشه ی دیگه ای از این کره خاکی روز مادر رو جشن میگیریم. اما امروز من چی دارم که به مامان هدیه کنم؟؟؟ من بزرگ شدم و دارم میرم دنبال زندگی خودم... مامان اما هنوز از بزرگ شدنم لذت میبره.هنوزم با دیدن نقاشیام روی دیوار که حالا دیگه سیاه  سفید شدند و اثری از رنگای شاد ده دوازده سال پیش توش نیست و شعرایی که تو مجله مدرسه چاپ میکنم احساس غرور میکنه. تو این چند سال بارهاو بارها قطره های اشک شوق رو توی چشماش دیدم. هر بار که تو مدرسه شاگرد اول شدم . هر بار که یه تصمیم بزرگ تو زندگیم گرفتم و از پسش بر اومدم روزی که پشت فرمون نشستم که خودم تنهایی رانندگی کنم روزی که دانشگاه قبول شدم و صدها روز دیگه. مامان هیچ وقت هیچ وقت عوض نشد. اما من چرا. من بزرگ شدم. فکر کردم که دیگه میتونم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم. فکر کردم چون میتونم خوب درس بخونم میتونم از عهده بقیه مسئولیت های زندگی بر بیام.ولی هر بار که اومدم دستم رو از دستش رها کنم ترسیدم ! دیدم نمیشه. ضعیف تر از این حرفام که بخوام تنهایی تو این دنیای شلوغ و درهم برهم سر کنم. حالا امروز روز مادره.من چی دارم برای مامان ؟ غیر از یه بغل حرف و دردو دل و غصه ؟ غیر از ۲۴ ساعت از شبانه روز که بیشترش رو به بهانه درس و کار و تحقیق و کتاب تو چهار دیواری اتاقم حبس شدم؟ اما یه چیزی رو باید بگم: مامان دستای منو محکم محکم بگیر و هیچ وقت ول نکن.

روز مادر مبارک مامان عزیزم!

......................................................................................................................................

پ.ن. امتحانام شروع شده. دارم مثل ... درس میخونم. وقت نفس کشیدن هم ندارمبرام دعا کنید.

 |+| نوشته شده در  Sun 13 May 2007ساعت 0 قبل از ظهر  توسط آلیس  | 

برای اینکه این مدت کجا بودم و چه بلایی سر خودم و وبلاگم اومده بود هیچ توضیحی ندارم! گر چه کسی هم سراغ ما رو نگرفت

از شب عید تا امروز ...

عید:

عید امسال بهترین عید ممکن بود. حد اقل امسال یه بزرگتر داشتیم که بریم دیدنش! و خب به افتخار اون بزرگترهای مهربون هم حسابی خونه تکونی کرده بودیم و درکل عیدمون یه ذره بگی نگی بوی عیدهای ایرانی رو میداد. بله عیدی هم گرفتیم ... تازه جشن ایرانی و کنسرت هم رفتیم. جای شما خالی کلی حال کردیم  سیزده به در هم سبزه مونو برداشتیم با یه ایل دوست و فامیل رفتیم تو پارک نشستیم به سبزه گره زدن و آش رشته خوردن و بزن و برقص. ملت هم هاج و واج وایساده بودند و بر و بر ما رو نگاه میکردند. خب بیچاره ها تا حالا اصالت ایرونی ندیده بودند... فقط سبزه ها رو نشد بندازیم تو آب ... با اجازتون سبزه ها رو به همراه آرزوی خانه شوهر و بچه به بغل دختران دم بخت ایرونی که هیچ کدوم هم خدا رو شکر قصد ازدواج ندارند روونه سطل آشغال کردیم و گوشه دیگری از ادب و طبیعت دوستی ایرانی رو برای مردمان غرب به نمایش گذاشتیم!

بعد از عید:

چند هفته بعد از عید نامه های دانشگاه ها اومد  بگم نتیجه چی شد؟ حالا حتما باید بگم؟ نمیشه نگم؟ خب باشه میگم. حاضرید؟؟؟ من دانشگاه قبول شدم! خواهش میکنم تشویق لازم نیست!            بعد از نامه قبولی هم لیست شهریه و این حرفا اومد   و اینجوری شد که من به فکرم رسید که برگردم ایران و برم دانشگاه آزاد!

یه کم بعد از بعد از عید:

۳۰۰ : نخیر من هنوزفیلم ۳۰۰ رو ندیدم. راجع بهش خیلی انتقاد شنیدم گفتم یه وقت الان فیلم و ببینم آتیشی میشم بلند میشم خودم میرم هالیوود دعوا! خلاصه تصمیم گرفتم یه کم صبر کنم آب و تاب قضیه کم بشه بعد فیلم و ببینم.

خیلی بعد از عید:

بعد از زیر آسمان شهر ۱ و زیر آسمان شهر ۲ و مومیایی ۱ و مومیایی ۲ و مومیایی ۳  ... هم اکنون  اسپایدر من ۳به روی پرده سینما ها می آید.(همون مرد عنکبوتی خودمون ) ایشالا در آینده ای نه چندان دور شاهد پخش خونه مادربزرگه ۲ خواهیم بود.

وبالاخره امروز...

۳ هفته دیگه مدرسه ها تموم میشه ! اگه بدونید واسه این دیپلم گرفتن ما دارند خودشونو میکشند. جشن و مهمونی و کلاه و لباس و عکس و ... همه فامیل و خاله و خواهرزاده ها  هم دارند میاند برای فارغ التحصیلی من! خب الکی نیست که.  ۱۲ ساله دارم یه دم ۲۰ تو کارنامه هام ردیف میکنم!

همین دیگه... حالا باید برم دوستای مجازیم رو دوباره پیدا کنم...

 

 |+| نوشته شده در  Thu 3 May 2007ساعت 9 بعد از ظهر  توسط آلیس  | 
 
  بالا